شعر خونبار من اي باد ، بدان يار رسان
كه ز مژگان سيه بر رگ جان زد نيشم
سلام
اگرچه دير ولي آمدم – آمدم با غيبتي طولاني كه دليلش را خواهم گفت ، آمدم تا سلامي دوباره داشته باشم به همه ی دوستان عزیز به خصوص به کسانی كه در اين مدت به يادم بودند و فراموشم نكردند (دمتان گرم ، دستتان درد نكند).
اگرچه من شاگرد تنبل و هميشه غايب دنياي مجازي بوده ام ، هستم و مي دانم كه خواهم بود ولي اين بار غيبت طولاني مد تم بي دليل نبود...
اول اينكه چند ماهي خودم را براي آزمون كارشناسي ارشد آماده مي كردم.زحمتمان را كشيديم ،آزمون هم بد نبود،انشا الله كه نتيجه اش خوب باشد...(دعا كنيد)
دوم،مدتي هم درگير كارهاي فارغ التحصيلي بودم كه خدا را شكر پس از حدود 4 سال كارم را به پايان رساندم(البته فعلا)و در دوره ي كارشناسي فارغ التحصيل شدم...
دلتنگي هايم را با خودم آورده ام تا به ياد كساني كه دوستشان دارم بنويسم...
سوم ندارد.
مي خواستم در مورد يك كامنت كه به دلايل اخلاقي تاييد نشد بنويسم كه منصرف شدم.(بي خيالش)
غزلي بخوانيد....
چه روزگار غريبي ، چه تلخ و وهم انگيز
دچار شب شدن و هي تسلسل پا ييز
جنون از تو نوشتن رها نمي كندم
چنان كه ياد تو آرامشي ست شور انگيز
هراس دارم از اين روز هاي بي رؤيا
از آتش لب جان سوز و بوسه خواه تو نيز
به يك اشاره دلم را دوباره ويران كن
به فتح عشق بيا در لباس يك چنگيز
بيا و از پس اين ابر هاي بي باران
ببار بر تن شب ، آفتاب من برخيز
غبار آينه را پاك كن به يك لبخند
برقص اي گل آتش ، زن بهار آميز*
بخند تا كه شكوفا شود به لطفت باز
جهان مسخ شده در تسلسل پاييز
دوستم بدار اي زن، اي زن بهار آميز حسين منزوي